خرید بک لینک
باید امشب غمگین ترین شهرزاد غصه گوی شهر باشم. اما نمی توانم. قولی که به خودم داده ام و تعهدی که پایبندم کرده اجازه ام را از من گرفته است. به همین خاطر است که باید مدام فوت کنم روی غبار هایی که گاه و بی گاه روی دلم می نشیند. تا جرم نگیرد و زنگار نبندد. باید هر روز دستمالی بکشم روی آن تا خوب برق بیفتد

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

امشب حال غریبی دارم. امروز سی و دومین سالی است که بهار را می فهمم. سال تحویل و سیزده به در و غم غریب شب چهاردهمش را درک می کنم و بعدش مثل همه ی روزهای معمولی به زندگی عادی ام ادامه می دهم. 6 سال از این سالها به بی خبری و بازیگوشی گذشته. 12 سالش به استرس پیک ها و تکلیف های نکرده. 4 سالش با ذوق دانشگا

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

راننده: به قیافه ام میاد چه کاره باشم؟ نگار: نمی دونم. من خوب راجع به آدما حدس نمیزنم راننده: همین جوری هم درسته. وقتی که راجع به همدیگه ندونیم، راجع به همدگیه قضاوتم نمی کنیم. نگار: نمی دونم. شما آرشیتکت نیستید؟ راننده: نزدیک شدی. نه آرشیتکت نیستم. گرافیستم. یعنی می دونی؟ هرچی کمتر راجع به همدیگه

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

محرمانه "ر" عزیز. این روزها احساس غریبی دارم. از روزی که فاطمه گفت تنها زندگی می کنی فهمیدم که پیام های گاه و بی گاهت و اصرار هر باره ات که دارم بچه داری می کنم، و بچه داری وقتی برایم نذاشته و با بچه نمی توانم داستان بنویسم و ببخشید که دیر پیامهایت را می خوانم، دلیلشان چه بود. از همان روز دارم تو را

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

اتفاق خیلی غم انگیزی است که هیچ کس حوصه ات را نداشته باشد!!

هرچه پیرتر می شوم این واقعیت بیشتر مثل سیلی توی صورتم می خورد که گاهی موجود مزاحمی برای این دنیا می شوم و به مرگ مشتاق تر می شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:24 توسط ندا |

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

قشنگ تر از عشق هم در دنیا هست؟؟؟

نیست...

اما وقتی نباشد دنیا جای خیلی تنگی می شود برای زندگی...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:42 توسط ندا |

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

میم نازنین من! این روزها اردیبهشت بود و شور انتخابات همه را گرفته بود. هر جمعه که 6 نفر می افتادند به جان هم و همدیگر را می دریدند، بدجوری دلم هوایت را می کرد. به یاد آن اردیبهشتی که روزگارم را بهشت کرده بود. همان روزی که از در اداره آمدی تو، به جای حلقه ای که پسر عمویت در چهل سالگی بهت داده بود، یک

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

بهم گفتی

هر چی شد رفیقیم تا تهش

خب؟

هیچی نداشتم بهت بگم

مگه می شه با تو تا تهش نرفت؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:20 توسط ندا |

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

محرمانه

تا ديروز عاشقت نبودم.

و دروغ چرا!! از وقتي كه گفتي تا تهش با هميم، دلم لرزيد...

قرارمان اين بود كه عادت نكنيم به هم. عاشق نشويم. دلمان گير نكند به هم. اما يك چيزي بي هوا آمد و نشست بينمان...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:7 توسط ندا |

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

غم انگیز ترین قسمت زندگی آن جاییست که آن هایی که باید عاشقت باشند، نیستند و آنهایی که نباید، روزها به تو فکر می کنند. نگرانت می شوند و حال دلت را می پرسند. می دانید؟؟ خیلی خیلی دردناک است. :((

خدایا! چرا هیچ چیز سر جای خودش نیست؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:31 توسط ندا |

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:17

صفحه بندی